۷.حضرت حسين ابن علي (ع) راههاي ديگري غير از جنگ و قيام داشت، مثلا مي توانست مانند برادرش حسن ابن علي (ع) صلح نمايد.
پاسخ:
در جواب بايد گفت كه هميشه اينگونه نيست كه جنگ و جهاد تأمين كننده مصالح عاليه اسلام و مسلمين باشد و اينگونه نيست كه صلح راحتترين روش براي مبارزه باشد. چه بسا تحمل شهادت آسانتر از پذيرفتن صلح باشد. امّا از آنجا كه تمام ائمه تنها به فكر نجات اسلام و مسلمين بودند، حاضر شدند بزرگترين مصائب و سختيها را تحمل كنند يا در قالب صلح و يا در قالب جنگ، امامان همگي مظهر تقوي و روش هستند، تقوي در همگيشان مشترك و روش در تماميشان متفاوت است.
روش امام علي ـ عليه السّلام ـ در دو مرحله: سكوت و خروش راهگشاي امت ميگردد. شيوه امام حسن ـ عليه السّلام ـ در مرحله اول روش پدر و راه حسين ـ عليه السّلام ـ در مرحله دوم آن شكل ميگيرد.
علي بيسكوت، خروش و شهادتي هشداردهنده و حياتبخش نميداشت، فرياد و جانفشاني حسين ـ عليه السّلام ـ نيز بدون صلح برادر، اين چنين در تاريخ به ثبت نميرسيد.[1]
بيشك اگر صلح امام حسن ـ عليه السّلام ـ نبود، قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ به ثمر نمينشست و اگر شرط امام حسن با معاويه در عدم تعيين جانشين نبود، امام حسين دستاويزي براي قيام عليه بنياميه پيدا نميكرد.
در آيين اسلام تنها قانون واحدي به نام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه در كنار جنگ و جهاد قانون ديگري به نام صلح وجود دارد، يعني همانگونه كه پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در صدر اسلام دربرخي مواقع براي پيشبرد اهداف اسلامي خود دستور به جنگ و جهاد ميداد (جنگ خندق، خيبر، احد و ...) در شرايطي نيز شيوه جنگ و جهاد را در پيروزي اسلام مؤثر نميديد. لذا با دشمنان قرارداد و پيمان صلح منعقد ميكرد و موقتاً از دست زدن به جنگ و جهاد خودداري مينمود (پيمان بني اشجع، بنيضمره). امام حسن مجتبي در پاسخ شخصي كه به صلح آن حضرت با معاويه اعتراض داشت، به پيمانهاي صلح پيامبر اسلام استناد نموده و فرمود به همان دليلي كه پيامبر با آن قبائل پيمان بست، من نيز با معاويه قرار داد آتش بس منعقد ساختم.[2]
امّا در مورد اينكه چرا امام حسن صلح را براي پيشبرد اهداف خود انتخاب نمود و امام حسين ـ عليه السّلام ـ قيام و جنگ با دستگاه بنياميه را، (با توجه به اينكه داراي هدف مشترك كه همان اعتلاي كلمه الله است ميباشند) بايد گفت كه پي بردن به اين مسئله بستگي به روشن شدن مسائلي دارد كه از آن جمله ميتوان به شخصيت سياسي و اجتماعي معاويه و يزيد، شرايط و وضعيت زمانه دو امام بزرگوار، كيفيت ياران و مقدار وفاداري آنها به دو امام بزرگوار،وضعيت جهاني و سياسي زمين مسلمانان در زمان معاويه و يزيد نسبت به ابرقدرتي مانند روم و... اشاره كرد.
از آنجا كه در اين نوشتار مجالي براي توضيح مفصل فلسفه صلح امام حسن ـ عليه السّلام ـ نيست، لذا تنها به موردي از موارد و علل صلح امام حسن ـ عليه السّلام ـ اشاره ميكنيم و مقايسهاي ميكنيم بين اوضاع و احوال آن امام با امام حسين ـ عليه السّلام ـ و همينطور شخصيت معاويه با يزيد كه داراي شخصيتي متفاوت از همديگر بودهاند.
معاويه و يزيد دو شخصيت كاملاً متفاوت بودند، چرا كه معاويه در طول زمامداري خود با پنهان كردن چهره واقعي خود با نقشهها و سياستهاي عوامفريب خود همواره سعي مينمود كه حكومت خود را به نوعي مشروع معرفي كند و گرچه عملاً اسلام را تحريف نموده بود و حكومت اشراف اموي را جايگزين خلافت صالحان نموده بود، ولي پيوسته سعي مينمود مقررات اسلامي را به ظاهر اجرا شود و به خوبي ميدانست كه در حالي كه به نام دين بر مردم حكومت ميكند، نبايد علناً مرتكب كارهايي بشود كه مردم آن را به نوعي مبارزه با دين قلمداد كنند و در حل و فصل امور و مقابله با مشكلات از سياست فوق العاده ماهرانهاي بهره ميبرد، امّا يزيد نه تنها از اينگونه سياست برخوردار نبود، بلكه فردي بيمهارت و جواني ناپخته، شهوتپرست و خوشگذران بود كه بعد از رسيدن به حكومت نتوانست مانند پدرش ظواهر اسلامي را حفظ كند، بلكه علناً در مجالس عمومي كفر خود را در حال مستي ظاهر ميكرد و ميگفت:
لعِبَت هاشمُ بالملك فلا خبرٌ جاء و لا وحي نزلَ[3]
يعني بنيهاشم با مملكت بازي كردند و به نام وحي و قرآن و به نام دين مردم را سرگرم كردند (در حالي كه) نه وحيي نازل شده و نه ديني هست و نه قرآني هست و نه خدايي و نه ايماني.
بايد اذعان نمود كه جنگ و قيام با فردي كه خود را مدافع و مجري احكام اسلام ميداند نه تنها هيچ تأثير مثبتي نخواهد داشت، بلكه باعث لوث شدن حقيقت نيز خواهد شد، و از طرفي قيام و جنگ موجب برانگيخته شدن افكار عمومي نيز نسبت به دستگاه بنياميه نخواهد شد، چرا كه افكار عمومي به ميزان انحراف معاويه از اسلام پي نبرده بود و اين نفاق تا جايي براي پيشبرد اهداف معاويه مؤثر واقع شد كه برخي عناصر ناآگاه جنگ امام حسن ـ عليه السّلام ـ با معاويه را يك اختلاف سياسي و كشمكش بر سر قدرت و حكومت به شمار ميآوردند، برخلاف يزيد كه ماهيت حكومت اموي را كه دشمني سرسختانه با اسلام و بازگشت به دوران جاهليت بود را براي مردم روشن كرد و به همين خاطر بود كه مزدوران حكومت بنياميه نميتوانستند قيام امام حسين ـ عليه السّلام ـ را در افكار عمومي متهم وآلوده سازند و افكار عمومي نيز قيام امام بر عليه دستگاه يزيد را نوعي مقابله حق و باطل به حساب ميآوردند نه اختلاف سياسي و كشمكش بر سر پست و مقام.
يكي ديگر از عواملي كه باعث تحميل صلح بر امام حسن ـ عليه السّلام ـ شد، جو نامساعدي بود كه بر مردم آن دوره حكمفرما شده بود. چرا كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ كار خود را با قيام و اعلان جنگ شروع كرد.[4] و به همين جهت است كه چند تن از مورخان قديم اسلام كتابهايي به نام "قيام الحسن" نوشتهاند كه از آن جمله ميتوان به قيام الحسن، تأليف هشام بن السائب الكلبي كه در سال 283 ق درگذشته است و قيام الحسن تأليف ابراهيم بن محمد الثقفي كه در سال 283 در گذشته است اشاره كرد.
امّا با اين همه به خاطر اينكه امام حسن وارث حكومتي شده بود كه نفاق تا اعماق ضمير صميميترين ياران وي نفوذ كرده بود و بهترين فرماندهان سپاه او، پنهاني با معاويه سر و سرّي پيدا كرده بودند و براي يك توطئه و خيانت بزرگ معامله ميكردند و عمق نفوذ جهل و ارتجاع در دل ياران امام حسن ـ عليه السّلام ـ زماني بيشتر مشخص ميشود كه ميبينيم دشمن حتي در داخل خانه امام هم نفوذ كرده و او را توسط همسرش مسموم ميكند و حقاً ميتوان عصر امام مجتبي را عصر نفاق و دورويي و ارتجاع كامل به حساب آورد[5] و اين در حالي است كه هيچ يك از اين شرايط و ويژگيهاي بر ياران امام حسين ـ عليه السّلام ـ حكمفرما نبود و آنها در جانفشاني و فداي جان خود براي امام زمان خود از همديگر سبقت ميگرفتند.
پس نتيجه ميگيريم كه اولاً اينگونه نيست كه هميشه جنگ و جهاد تأمين كننده مصالح مسلمين باشد، بلكه گاهي صلح است كه اين مصلحت را تأمين ميكند. دوم: اينگونه نبوده كه امام حسن دست به اقدام عملي و قيام مسلحانه نزدهاند.
سوم نفاق و دورويي معاويه باعث شد كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ براي پيشبرد اهداف خود صلح را بپذيرند و يزيد اين نفاق و عوامفريبي را دارا نبود، براي همين امام حسين موفقيت خود را در قيام مسلحانه ديدند و دليل بر اين مدعا هم اين است كه امام حسين در زمان معاويه از هرگونه جنگ و درگيري خودداري كرد.
................................................................................................................................................................
[1] . سيره پيشوايان، مهدي پيشوايي، ص 136.
[2] . بحار الانوار، مجلسي، تهران، المكتبه الاسلاميه، 83 ق، ج 44، ص 2.
[3] . بحار الانوار، مجلسي، ج 45، ص 175، ذيل حديث 5.
[4] . معاويه در ضمن نامهاي كه به امام حسن ـ عليه السّلام ـ نوشته پيام داد كه چگونه با اتكا به چنين افرادي (اهل كوفه) حاضر به جنگ با وي شده است. (مجلسي، بحار الانوار، ج 44، ص 20).
[5] . ر.ك: رهتوشه راهيان نور، ويژه محرم 1379، دفتر تبليغات اسلامي، ص 52.
__________________________________
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 16:6 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۶.حکم روزه در عاشورا چيست؟
پاسخ:
روزه در روز عاشورا كراهت دارد، اگر چه استحباب دارد در روز عاشورا غذائى نخورند و مستحب است طرف عصر با تربت سيد الشهداء عليه السلام افطار كنند.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 16:2 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۵.آيا عزادارى فقط براى پيامبران جايز است يا براى امام هم مىتوان عزادارى نمود؟ بعضی ها اشكال می كنند كه شيعيان براى فردى عادى (امام حسين عليه السلام ) عزادارى مىكنند؟
پاسخ:
عزادارى براى عموم هم كيشان حتى انسان هاى دانشمند و افراد معمولى مطلوب و طبيعى است. طبق نقل صحيح بُخارى و مُسلم و سنن ابى داود و ابن ماجه، (هر كدام در بابى به عنوان البكاء على الميت ذكر كرده اند كه ) پيامبر (ص) بر پسرش ابراهيم گريست و عزادارى نمود ، و "انس بن مالك مىگويد: ما به هنگام مرگ ابراهيم بر پيامبر(ص) وارد شديم عبد الرحمان بن عوف گفت: يا رسول الله چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود: اين فرزند من است چشم اشك مىريزد و قلب محزون مى شود و چيزى جز رضاى او بر زبان جارى نمى كنيم، ولى ما از فراق تو اى ابراهيم غمگين هستيم " . در سنن ترمذى آمده است كه عبد الرحمن عوف سؤال مىكند، چرا گريه مىكنيد مگر شما ما را از گريه نهى نكرديد؟ فرمود: "خير، من از جزع و فزع و لطمه بر صورت زدن و گريبان چاك كردن موقع مصيبت نهى كردم " . عزادارى پيامبر(ص) بر عمويش حمزه مشهور است حتى فرمود : " عمويم گريه كننده و عزادار ندارد بانوان رفتند اول بر حمزه عزادارى كردند سپس بر شهداى خود " . از ابى هريره نقل شده " كه پيامبر(ص) قبر مادرش را زيارت كرد و گريه كرد و همه كسانى كه در اطراف پيامبر(ص) بودند گريستند " . در مستدرك الصحيحين ج 3 / 176است كه از ماجراى شهادت امام حسين (ع) جبرئيل خبر داد و پيامبر(ص) گريه كرد و فرمود: جبرئيل آمد و گفت : " پسرت حسين در كربلا بدست امت تو شهيد مىشود " ام سلمه نيز گريه كرد. بنابر اين عزادارى و گريه در مرگ عزيزان و پدر و مادر مطلوب مى باشد . عالم بزرگوارى مانند سيد رضى در سوگ استادش ابو اسحق ( با اينكه عقيده اش را قبول نداشت ) اشعارى سرود و گريست . مضمون شعر اين است: "آيا ديدى چه شخصيتى بر فراز چوبه ها بالا رفت، آيا ديدى چگونه شمع محفل علم و دانش خاموش شد " . وانگهى امام حسين (عليه السلام) فردِ معمولى نيست امام سوم شيعيان است و مقام امامت از نبوت بالاتر است حضرت ابراهيم(ع) پيغمبر بود ولى پس از طى امتحانات سخت الهى به مقام امامت رسيد. و اصولاً عزادارى براى بزرگداشت شهيد و محكوم كردن ستمگران تاريخ تأثير تربيتى و سياسى و اجتماعى فراوانى دارد كه تفصيل آن در اين نامه نمىگنجد.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 15:59 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۴.در وصيت نامه اى كه امام حسين عليه السلام نوشته و به برادرشان محمد حنفيه دادند به چه نكات مهمى اشاره فرمودند؟
پاسخ:
امام عليه السلام با صراحت تمام به نكات ذيل اشاره فرمودند : خروج بر لشگريان ابن زياد بدان جهت نيست كه حكايت از خود خواهى و غرور و استكبار داشته باشد بلكه از آن جهت است كه به معروف عمل نشده ، و منكرات رائج گرديده است و من به جهت اصلاح امت اسلامى حركت كرده ام كه مبادا در طول تاريخ مسائل الهى بر مردم مشتبه شود و به تحريف آن دست بزنند و از همان طريق و راهى دفاع خواهم كرد كه جدم رسول خدا (ص) و پدرم على مرتضى (ع) بر آن سبيل حركت كرده اند و منطق من همان منطق وحى است و هر كس راه مرا بپذيرد به دامن عصمت گرويده و اگر با من از در جنگ درآيد هيچ باكى نيست زيرا حاكم واقعى خداى متعال است و من در راه خدا بوده و به تقدير او راضى هستم .
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 15:56 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۳.امام حسين قيام كرد قبول دارم اما نياز است كه ما اينكارها رو براى عزادارى بكنيم؟
پاسخ:
قيام امام حسين عليه السلام فقط بر عليه دستگاه جبار آن زمان نبود، امام حسين عليه السلام امام همه مردم عالم در همه زمان هاست و روش او بايد در همه زمان ها مورد نظر باشد تا بدانند كه دين ما در مقابل قدرت زور و ظلم چه منطقى دارد. امام حسين عليه السلام خط مستقيم عدالت است كه براى نظام اجتماع بايد پيوسته خط او را مقياس قرار دهيم. و يكى از عواملى كه پيوسته مردم را به اين واقعيت عظيم كه ماهيت جامعه را تنظيم مى كند، همين عزادارى است البته بايد به اين مسأله توجه داد كه شكل هاى غير متعارف عزادارى را ما قبول نداريم بلكه بايد به طورى معقول و مقبول باشد كه موارد امضاى علماء بزرگ اسلام قرار گيرد.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 15:52 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۲.به نظر شما آيا امام حسين(ع) و يارانشان در کربلا اقدامى براى به دست آوردن آب نمودند؟ آيا نمى شد با حفره چاه (در حالى که فاصله نزديکى با نهر آب داشتند و آب نزديک سطح زمين بود) آب تهيه نمود؟
پاسخ:
از مدارکى استفاده مى شود که چون تشنگى ، امام حسين و اصحابش را سخت آزرده کرده بود ، آن حضرت کلنگى برداشتند و در پشت خيمه ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله زمين را کندند ، آبى بس گوارا بيرون آمد ، همه نوشيدند و مشكها را پر کردند. سپس آن آب ناپديد گرديد وديگر نشانى از آن ديده نشد. جر يان ماجراى شگفت انگيز و اعجاز آميز توسط جاسوسان به عبيدالله رسيده و پيکى نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسيده که حسين چاه مى کند و آب به دست مى آورد و خود و يارانش مى نوشند به محض اين که نامه به تو رسيد ، بيش از پيش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسين و اصحابش بيشتر سخت بگير و با آنان چنان رفتار کن که با عثمان کردند. عمر بن سعد طبق فرمان عبيدالله بيش از پيش بر امام و يارانش سخت گرفت تا به آب دست نيابند. مرحوم خيابانى اين قضيه را از وقايع روز هشتم محرم ذکر مى کند ـ وقايع الايام ص 275 قصه کربلا ص 231 از مقتل الحسين خوارزمى ج 1،ص 244 رياض المصائب ص 420 چاپ مؤسسة الاعلمى بيروت علاوه بر اين وقتى که آب فرات را در روز هفتم بر امام حسين (عليه السلام) بستند. در روز هشتم امام حسين (عليه السلام) برادر خود عباس بن على بن ابى طالب (عليه السلام) را فرا خواند و به او مأموريت داد تا همراه سى نفر سواره و بيست نفر پياده جهت تدارک آب براى خيمه ها حرکت کنند در حالى که بيست مشک با خود داشتند. آنان شبانه حرکت کردند تا به نزديکى شط فرات رسيدند در حالى که نافع بن هلال پيشاپيش آنها با پرچم مخصوص حرکت مى کرد ..... عباس بن على (عليه السلام) و نافع بن هلال بر دشمن حمله ور شدند و آنها را به پيکار مشغول کردند و سواران راه را بر سپاه عمرو بن حجاج با سپاهى موکل بر فرات بود که کسى از اصحاب امام(ع) از آن آب برندارد، بستند، تا پيادگان توانستند مشک هاى آب را از آن منطقه دور کرده و به خيمه ها برسانند. قصه کربلا ص 234 نفس المهموم ص 219 ولى در روز عاشورا اين آب هم تمام شد و با توجه به اين که محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگ تر مى شد و جنگ هم شروع مى شد فرصت حفر چاه و يا اقدام ديگر براى امام و يارانش باقى نبود. بدين خاطر آن حضرت و اهل بيتش در روز عاشورا گرفتار عطش شديد گرديدند. سلام خدا بر آن لب هاى خشکيده.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 15:50 موضوع شبهات عترت | لینک ثابت
۱.آيا سر مبارک حضرت على اصغر (عليه السلام) را نيز بر سر نيزه زدند يا نه؟
پاسخ:
در اين ارتباط ما به دليل خاصى در کتب تاريخ و مقتل بر نخورديم. ولى مرحوم آية الله سيدمحمد کاظم قزوينى که هم خطيبى توانا و هم مؤلفّى گرانقدر بود در منبرش مى فرمود: وقتى اهل بيت (عليهم السلام) را وارد شهر کوفه کردند و سرهاى اهل بيت و اصحاب شان را بر فراز نيزه ها حمل مى کردند، ناگهان چشم مردم به سر طفل شش ماه اى افتاد که همه را دگرگون و گريان ساخت.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 15:46 موضوع شبهات عاشورا | لینک ثابت
۳۷.آيا دليل كافي بر متواتر بودن حديث غدير اقامه شده است؟ آيا راويان حديث غدير از ميان عامه بوده و يا شيعه و نحوه روايتشان به چه صورت بوده است؟
پاسخ:
دهمين سال هجرت، رسول خدا(ص) قصد زيارت خانه خدا را نمودند فرمان حضرت مبني بر اجتماع مسلمانان، در ميان قبايل مختلف و طوائف اطراف، اعلان شد، گروه عظيمي براي انجام تكاليف الهي (اداي مناسك حج) و پيروي از تعليمات آن حضرت، به مدينه آمدند. اين تنها حجّي بود كه پيامبر بعد از مهاجرت به مدينه، انجام ميداد، كه با نامهاي متعدد، در تاريخ ثبت شده است، از قبيل: حجةالوداع، حجة الاسلام، حجةالبلاغ، حجةالكمال و حجةالتمام.
رسول خدا(ص)، غسل كردند. دو جامه ساده احرام، با خود برداشتند: يكي را به كمر بسته و ديگري را به دوش مبارك انداختند، و روز شنبه 24 يا 25 ذيقعده، به قصد حج، پياده از مدينه خارج شدند. تمامي زنان و اهل حرم خود را نيز، در هودجها قرار دادند. با همه اهلبيت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبايل عرب و گروه بزرگي از مردم، حركت كردند.[1] بسياري از مردم به علت شيوع بيماري آبله از عزيمت و شركت در اين سفر باز ماندند با اين وجود، گروه بيشماري با آن حضرت، همراه شدند. تعداد شركت كنندهها را، 114 هزار، 120 تا 124 هزار و بيشتر، ثبت كردهاند؛ البته تعداد كساني كه در مكه بوده، و گروهي كه با علي(ع) و ابوموسي اشعري از يمن آمدند به اين تعداد افزوده ميشود.
بعد از انجام مراسم حج، پيامبر با جمعيت، آهنگ بازگشت به مدينه كردند. هنگامي كه به غدير خم، رسيدند، جبرئيل امين، فرود آمد و از جانب خداي متعال، اين آيه را آورد: (يا أيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيكَ مِنْ رَبِّكَ...)[2] " اي رسول ما! آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده به مردم ابلاغ كن." جحفه، منزلگاهي است كه راههاي متعدد، از آنجا منشعب ميشود. ورود پيامبر و يارانش به آنجا، در روز پنجشنبه، هجده ذيالحجّة صورت گرفت.
امين وحي، از طرف خداوند به پيامبر امر كرد تا علي(ع) را ولي و امام، معرفي كرده و وجوب پيروي و اطاعت از او را به خلق ابلاغ كند.
آنان كه در دنبال قافله بودند، رسيدند، و كساني كه از آن مكان عبور كرده بودند، باز گشتند. پيامبر فرمود: خار و خاشاك و خار آنجا را برطرف كنند. هوا به شدت گرم بود، مردم، قسمتي از رداي خود را بر سر و قسمتي را زير پا افكندند و براي آسايش پيامبر، چادري تهيه كردند.
اذان ظهر گفته شد و پيامبر، نماز ظهر را با همراهان، ادا كردند. بعد از پايان نماز، از جهاز شتر، محل مرتفعي ترتيب دادند.
پيامبر با صداي بلند، همگان را متوجه ساخت و خطبه را اينگونه آغاز فرمود: "حمد، مخصوص خداست، ياري از او ميخواهيم، به او ايمان داريم، و توكل ما بر اوست. از بديهاي خود و اعمال نادرست به او پناه ميبريم. گمراهان را جز او، پناهي نيست. آنكس را كه او راهنمايي فرموده گمراه كنندهاي نخواهد بود. گواهي ميدهم معبودي جز او نيست و محمّد بنده و فرستاده اوست. پس از ستايش خداوند و گواهي به يگانگي او فرمود اي گروه مردم! خداوند مهربان و دانا مرا آگاي داده كه دوران عمرم به سر آمده است. هر چه زودتر دعوت خدا را اجابت و به سراي باقي خواهم شتافت. من و شما هر كدام بر حسب آنچه برعهده داريم، مسئوليم. اينكه انديشه و گفتار شما چيست؟
مردم گفتند: "ما گواهي ميدهيم كه تو پيام خدا را ابلاغ كردي و از پند دادن ما و كوشش در راه وظيفه، دريغ ننمودي، خداي به تو پاداش نيك عطا فرمايد!" سپس فرمود: "آيا اين كه شما به يگانگي خداوند و اينكه محمّد بنده و فرستاده اوست، گواهي ميدهيد؟ و اينكه بهشت و دوزخ و مرگ و قيامت ترديدناپذير است و اينكه مردگان را خدا بر ميانگيزد، و اينها همه راست و مورد اعتقاد شما است؟" همگان گفتند: "آري! به اين حقايق، گواهي ميدهيم."
پيامبر(ص) فرمود: "خداوندا! گواه باش". پس، با تأكيد فرمود: "همانا من در انتقال به سراي ديگر و رسيدن به كنار حوض، بر شما سبقت خواهم گرفت و شما در كنار حوض بر من وارد ميشويد؛ پهناي حوض من به مانند مسافت بين "صنعا" و "بصري" است، در آن به شماره ستارگان، قدحها و جامهاي سيمين، وجود دارد. بينديشيد و مواظب باشيد، كه من پس از خودم دو چيز گرانبها و ارجمند در ميان شما ميگذارم، چگونه رفتار ميكنيد؟" در اين موقع، مردم بانگ برآوردند: يا رسول الله، آن دو چيز گرانبها چيست؟ فرمود: "آنچه بزرگتر است كتاب خداست، كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن، در دست شماست. بنابراين آن را محكم بگيريد و از دست ندهيد تا گمراه نشويد. آنچه كوچكتر است، عترت من ميباشد. همانا، خداي دانا و مهربان، مرا آگاه ساخت، كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض بر من وارد شوند؛ من اين امر را از خداي خود، درخواست نمودهام، بنابراين بر آن دو پيشي نگيريد و از پيروي آن دو باز نايستيد و كوتاهي نكنيد، كه هلاك خواهيد شد."
سپس دست علي(ع) را گرفت و او را بلند نمود، تا به حدّي كه سفيدي زير بغل هر دو نمايان شد. مردم او را ديدند و شناختند. رسول الله، اينگونه ادامه داد: "اي مردم! كيست كه بر اهل ايمان از خود آنها سزاوارتر باشد؟" مردم گفتند: "خداي و رسولش داناترند." فرمود: "همانا خدا مولاي من است و من مولاي مؤمنين هستم و بر آنها از خودشان اولي و سزاوارترم. پس هر كس كه من مولاي اويم، علي مولاي او خواهد بود." و بنا به گفته احمد بن حنبل (پيشواي حنبليها)، پيامبر اين جمله را چهار بار تكرار نمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: "بارخدايا! دوست بدار، آنكه او را دوست دارد و دشمن بدار آن كه او را دشمن دارد. ياري فرما ياران او را و خواركنندگان او را خوار گردان. او را معيار، ميزان و محور حق و راستي قرار ده".
آنگاه، پيامبر فرمود: "بايد آنان كه حاضرند، اين امر را به غايبان برسانند و ابلاغ كنند."
قبل از پراكنده شدن جمعيت، امين وحي، اين آيه را بر پيامبر(ص) نازل نمود: (ألْيوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمع الاِسْلامَ ديناً)؛[3] "امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براي شما پسنديدم." در اين موقع پيامبر(ص) فرمود: "الله اكبر، بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودي خدا به رسالت من و ولايت علي(ع) بعد ازمن."
جمعيت حاضر، از جمله شيخين (ابوبكر و عمر) به اميرالمؤمنين، اينگونه تهنيت گفتند: "مبارك باد! مبارك باد! بر تو اي پسر ابي طالب كه مولاي من و مولاي هر مرد و زن مؤمن گشتي"
ابن عباس گفت: "به خدا سوگند، ولايت علي(ع) بر همه واجب گشت."
حسان بن ثابت گفت: "يا رسول الله! اجازه فرما تا درباره علي(ع) اشعاري بسرايم" پيامبر(ص) فرمود: "بگو با ميمنت و بركت الهي." در اين هنگام، حسّان برخاست و چنين گفت: "اي گروه بزرگان قريش! در محضر پيامبر اسلام، اشعار و گفتار خود را درباره ولايت، كه مسلّم گشت بيان مينمايم." و اينگونه اشعار خود را سرود:
يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم فاسمع بالرسول مناديا"[4]
تا آخر اشعار
اجمالي از واقعه غدير را، كه همه امت اسلامي، بر وقوع آن اتفاق دارند بيان نموديم. شايان ذكر است كه در هيچ جاي جهان، واقعه و داستاني به اين نام و نشان و خصوصيات، ذكر نشده است.
اهميت واقعه غدير
داستان نصب علي(ع) به مقام ولايت، در غدير خم، از داستانهاي مهم تاريخ اسلام است؛ شايد داستاني با اهميت و مهمتر از اين واقعه نداشته باشيم. اين واقعه بيانگر بقاي رسالت پيامبر اكرم(ص) و دوام دوره الهي آن حضرت در تجلّيگاه وجود مبارك علي(ع) بوده است.
غدير، نشانِ اتحاد و پيوند رسالت و امامت است؛ اين دو از يك ريشه و بن روييدهاند؛ غدير، محل ظهور حقايق مخفي و به واطن پنهان شده و ارشاد و هدايت مردمان به اين راه است.
غدير، روز بيعت با حق و روز سرسپردگي است، روز داد و ستد جنود شيطان با جنود رحمان است.
غدير، روز درخشش خورشيد عالمتاب از پس ابرهاي تاريك است.
راويان حديث غدير، از صحابه
حديث غدير را به مضمون ذكر شده، تعداد كثيري از صحابه پيامبر(ص) نقل نمودهاند. در اين مقال به اسامي تعدادي از آنان، بسنده ميكنيم:
1ـ ابو هريره دوسي؛ 2ـ ابو رافع قبطي؛ 3ـ ابو الهيثم بن تيهان؛ 4ـ ابوبكر بن ابي قحافه؛ 5ـ اسامة بن زيد؛ 6ـ اسماء بنت عميس؛ 7ـ ام سلمه همسر پيامبر(ص)؛ 8ـ براء بن عازب؛ 9ـ جابر بن سمره؛
10ـ جابر بن عبدالله انصاري؛ 11ـ ابوذر غفاري؛ 12ـ حذيفة بن اسيد؛ 13ـ حذيفة بن يمان؛
14ـ حسّان بن ثابت؛ 15ـ امام مجتبي(ع)؛ 16ـ امام حسين(ع)؛ 17ـ ابي ايوب انصاري؛ 18ـ خالد بن وليد؛ 19ـ خزيمة بن ثابت؛ 20ـ زبير بن عوام؛ 21ـ زيد بن ارقم؛ 22ـ سعد بن ابي وقّاص؛ 23ـ سعد بن عباده؛ 24ـ سلمان فارسي؛ 25ـ سهل بن حنيف؛ 26ـ سهل بن سعد انصاري؛ 27ـ عامر بن واثله؛
28ـ عايشه دختر ابي بكر؛ 29ـ عباس بن عبدالمطلب؛ 30ـ عبدالرحمن بن عوف؛ 31ـ عبدالله بن جعفر؛ 32ـ عبدالله بن عباس؛ 33ـ عبدالله بن عمر؛ 34ـ علي بن ابي طالب(ع)؛ 35ـ عمر بن الخطاب؛
36ـ عمرو بن عاص؛ 37ـ عمرو بن حمق خزائي؛ 38ـ صديقه فاطمه زهرا(ع)؛ 39ـ مقداد بن اسود.
راويان حديث غدير از تابعين
حديث غدير را 84 نفر از تابعين نقل نمودهاند؛ از جمله:
اصبغ بن نباته؛ ابي ليلي كندي؛ زياد بن ابي زياد؛ سالم بن عبدالله بن عمر؛ سعيد بن جبير؛ سليم بن قيس هلالي؛ معروف بن خربوذ.
راويان حديث غدير خم، در قرن دوّم
حافظ محمد بن اسحاق مدني، متوفاي 151؛ حافظ سفيان بن سعيد ثوري، متوفاي 161؛ حافظ وكيع بن جراح، متوفاي 196.
راويان حديث، در قرن سوم
در قرن سوم 92 نفر از علماي عامه، اين حديث را نقل كردهاند، از جمله:
محمد بن ادريس شافعي، متوفاي 204؛ احمد بن حنبل، متوفاي 241؛ حافظ محمد بن اسماعيل بخاري، متوفاي 256 (تاريخ البخاري، ج 1، ص 375)؛ حافظ محمد بن عيسي ترمذي، متوفاي 279؛
حافظ احمد بن يحيي بلاذري، متوفاي 279 (انساب الأشراف، ج 2، ص 108).
راويان حديث غدير در قرن چهارم
در قرن چهارم 43 نفر از علماي عامه حديث غدير را نقل نمودهاند؛ امثال:
احمد بن شعيب نسائي، متوفاي 303 (خصائص النسائي، ص 16)؛ حافظ احمد بن علي موصلي، ابويعلي، متوفاي 307 (مسند ابي يعلي، ج 11، ص 307)؛ حافظ محمد بن جرير طبري، متوفاي 310 (جامع البيان، ج 3، ص 428)؛ حافظ ابوالقاسم طبراني، متوفاي 360 (المعجم الأوسط، ج 3، ص 133).
راويان حديث غدير در قرن پنجم
در قرن پنجم 24 نفر از علماي عامه حديث غدير را نقل كردهاند؛ از جمله:
قاضي ابي بكر باقلاني، متوفاي 403 (التمهيد، ص 169)؛ ابي اسحاق ثعلبي، متوفاي 427 (الكشف و البيان، ص 181)؛ ابي منصور ثعالبي، متوفاي 429 (ثمار القلوب، ص 636)؛ حافظ ابي عمر قرطبي، متوفاي 463 (الاستيعاب، ج 3، ص 1099)؛ ابي بكر خطيب بغدادي، متوفاي 463 (تاريخ بغداد، ج 8، ص 290)؛ ابن مغازلي شافعي، متوفاي 483 (المناقب، ص 25)؛ حافظ حساكاني، متوفاي 490 (شواهد التنزيل، ج 1، ص 201).
راويان حديث غدير، در قرن ششم
در قرن ششم، 20 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ از قبيل:
حجة الاسلام عزّالي، متوفاي 505؛ جارالله زمخشري، متوفاي 538 (ربيع الابرار، ج 1، ص 84)؛
موفق بن احمد خوارزمي، متوفاي 568 (المناقب، ص 154)؛ابن عساكر دمشقي، متوفاي 571 (ترجمه الامام علي(ع)، حديث 572).
راويان حديث غدير، در قرن هفتم
در قرن هفتم 21 نفر از علماي عامه حديث غدير را نقل نمودهاند؛ امثال:
فخر رازي، متوفاي 606 (تفسير رازي، ج 3، ص 636)؛ ابن اثير جزري، متوفاي 630 (اسد الغابة، ج 1، ص 364)؛ ابن ابي الحديد، متوفاي 655 (شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 13)؛ حافظ گنجي شافعي، متوفاي 658 (كفاية الطالب، ص 16).
راويان حديث غدير، در قرن هشتم
در قرن هشتم، 18 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ از قبيل:
شيخ الاسلام جويني، متوفاي 722 (فرائد السمطين، ج 2، ص 274)؛ جمال الدين زرندي، متوفاي 750 (نظم درر المسطين، ص 109)؛ قاضي ايجي شافعي، متوفاي 756 (المواقف، ص 405)؛حافظ ابن كثير شافعي، متوفاي 774 (البداية و النهايه، ج 5، ص 209)؛ سيد علي همداني، متوفاي 786 (المودّة القربي، مودّت پنجم)؛ سعد الدين تفتازاني شافعي، متوفاي 791 (شرح المقاصد، ج 5، ص 273).
راويان حديث غدير، در قرن نهم
در قرن نهم، 17 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ امثال:
حافظ ابي الحسن هيثمي شافعي، متوفاي 807 (مجمع الزوائد، ج 9، ص 165)؛ حافظ ابن خلدون مالكي، متوفاي 808 (مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 246)؛ سيد شريف جرجاني حنفي، متوفاي 816 (شرح المواقف، ج 8، ص 360)؛ ابن حجر عسقلاني شافعي، متوفاي 852 (الاصابه، ج 7، ص 780)؛ ابن صباغ مالكي، متوفاي 855 (الفصول المهمّه، ص 24)؛ علاء الدين قوشجي، متوفاي 789 (شرح التجريد، ص 477).
راويان حديث غدير، در قرن دهم
در قرن دهم، 14 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ از قبيل:
حافظ جلال الدين سيوطي، متوفاي 911 (تاريخ الخلفا، ص 114)؛ نور الدين سمهودي شافعي، متوفاي 911 (جواهر العقدين)؛ حافظ ابي العباس قسطلاني شافعي، متوفاي 923؛ ابن حجر شافعي، متوفاي 974 (الصواعق المحرقه، ص 25)؛ متقي هندي، (كنز العمّال، ج 2، ص 154).
راويان حديث غدير، در قرن يازدهم
در قرن يازدهم، 13 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل نمودهاند؛ امثال:
زيد الدين مناوي شافعي، متوفاي 1031 (كنوز الحقايق، ج 2، ص 118)؛ نور الدين حلبي شافعي، متوفاي 1044 (السيرة الحلبية، ج 3، ص 274).
راويان حديث غدير، در قرن دوازدهم
در اين قرن، 13 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل نمودهاند؛ امثال:
ضياء الدين مقبلي، متوفاي 1108؛ ابن حمزه حرّاني، متوفاي 1120 (البيان و التعريف، ج 3، ص 274)؛ ابي عبدالله زرقاني مصري مالكي، متوفاي 1122 (شرح المواهب، ج 7، ص 13).
راويان حديث غدير، در قرن سيزدهم
در قرن سيزدهم، 12 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ از قبيل:
محمد بن صبّان شافعي، متوفاي 1206 (اسعاف الراغبين، در حاشيه نور الأبصار، ص 152)؛ قاضي شوكاني، متوفاي 1250؛ سيد شهاب الدين آلوسي، متوفاي 1270 (روح المعاني، ج 6، ص 194).
راويان حديث غدير، در قرن چهاردهم
در قرن چهاردهم، 19 نفر از علماي عامه، حديث غدير را نقل كردهاند؛ مانند:
احمد بن زيني دحلان شافعي، متوفاي 1304؛ سيد مؤمن شبلنجي؛ شيخ محمد عبده مصري، متوفاي 1323 (تفسير المنار، ج 6، ص 464)؛ شيخ عبدالحميد آلوسي (نثر اللئالي، ص 166)؛ عبدالفتاح عبدالمقصود.
اعترافكنندگان به تواتر حديث غدير
چهارده نفر از علماي اهل سنت ادعاي تواتر حديث غدير را نمودهاند؛ از قبيل:
علامه مناوي (شرح جامع الصغير، ج 2، ص 442)؛ علامه عزيزي (شرح جامع الصغير، ج 3، ص 360)؛ جلال الدين سيوطي (اخبار متواتره)؛ ملاعلي قاري حنفي (شرح مشكاة، ج 5، ص 568)؛ ابن كثير دمشقي (تاريخ ابن كثير).
اعترافكنندگان به صحت حديث غدير
سي نفر از علماي اهل سنت، به صحت حديث غدير اعتراف كردهاند؛ مانند:
ابن حجر هيتمي (الصواعق المحرقه، ص 42ـ43)؛ حاكم نيشابوري (مستدرك حاكم، ج 3، ص 109)؛ حلبي (السيرة الحلبيه، ج 3، ص 274)؛ ابن كثير (البداية و النهاية، ج 5، ص 288)؛ ترمذي (صحيح الترمذي، ج 2، ص 298)؛ ابوجعفر طحاوي (مشكل الاثار، ج 2، ص 308)؛ ابن عبدالبرّ قرطبي (الاسنيعاب، ج 2، ص 373)؛ سبط بن جوزي (تذكرة الخواص، ص 18)؛ ابوحامد غزالي (سرّ العالمين، ص 21)؛ ابن ابي الحديد (شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 166)؛ حافظ گنجي شافعي (كفاية الطالب، ص 64)؛ حافظ نور الدين هيثمي (مجمع الزوائد، ج 9، ص 104ـ109)؛ شمس الدين ذهبي؛ ابي العباس شهاب الدين عسقلاني (مواهب اللدنيه، ج 3، ص 365)؛ زين الدين مناوي شافعي (فيض القدير، ج 6، ص 218)؛ ميرزا احمد بدخشي (نزل الابرار، ص 54)؛ ألباني، (محدث وهابيان) (السّنة لابن ابي عاصم، تحقيق الباني، ج 2، ص 566)؛ ابن حجر عسقلاني (فتح الباري، ج 7، ص 61)؛ ابن مغازلي شافعي (المناقب، ص 26)؛
مؤلفين حديث غدير، از عامه
عدهاي از علماي اهل سنت، كتابهايي در باب غدير، تأليف نمودهاند، از قبيل:
ـ محمد بن جرير طبري، در دو جلد كه در آن طرق حديث غدير را ذكر كرده است؛[5]
ـ حافظ ابن عقده، 105 حديث را در كتابي به نام الولايه نقل كرده است؛
ـ ابوبكر جعابي، به 125 طريق، حديث غدير را در كتابي مستقل نقل كرده است؛[6]
ـ علي بن عمر دارقطني؛[7]
ـ ذهبي، بنا به نقل خودش، طرق حديث را در كتابي ذكر كرده است؛[8]
ـ جزري شافعي، در اثبات تواتر حديث غدير كتابي به رشته تحرير در آورده است؛[9]
ـ ابو سيعد سجستاني.
دلالت حديث غدير
دلالت حديث غدير بر امامت امير المؤمنين علي بن ابي طالب را از دو طريق ميتوان اثبات كرد:
الف) دلالت به وضع لغوي؛
ب) دلالت به قرائن.
دلالت به وضع لغوي
ابن بطريق ميگويد: "كسي كه كتابهاي لغت را بررسي كند، در مييابد كه براي لفظ "مولي" معاني زيادي ذكر نمودهاند؛ از قبيل: مالك، عبد، آزادكننده، آزاد شده، صاحب، قريب، همسايه، هم قسم، دوست، تابع و معاني ديگر. لكن حق آن است كه "ولي" يك معنا بيشتر ندارد و آن اولي و سزاوارتر به كاري است، كه اين معنا به حسب استعمال، در هر موردي فرق ميكند. پس مشترك معنوي است. و در اصول گفتهاند كه اشتراك معنوي اولي از اشتراك لفظي است..."[10]
علامه اميني فهم صحابه از حديث غدير را بهترين دليل بر دلالت بر ولايت گرفتهاند، زيرا با مراجعه به اشعار و كلماتشان پي ميبريم كه آنان از حديث غدير معناي ولايت را فهميدهاند.
و نيز ميتوان ادعاي تبادر خصوص معناي ولايت و اولي به تصرف و امامت را از لفظ مولي نمود.
دلالت به قرائن
قرائن متصل و منفصلي در حديث غدير وجود دارد، كه دلالت ميكند بر اينكه "مولي" به معناي "اولي به تصرف" است. اينك به تعدادي از آن قراين، اشاره ميكنيم:
الف) صدر حديث
جمله (الست اولي بكم من انفسكم)؛ آيا من اولي به شما از خود شما بر نفستان نيستم. در اين كه "اولي" به معناي امامت است؛ تعداد 64 نفر از علماي عامه نقل كردهاند. و اين خود قرينهاي بر جمله "من كنت مولاه فعلي مولاه" ميباشد، كه مراد امامت است.
معناي اولويت
قسطلاني ميگويد: "نبي اولي به مؤمنين است؛ در تمام امور از خود آنها در نفوذ حكمش و وجوب طاعتش."
ابن عباس و ابن عطا در شرح آيه (النَّبِي أوْلي بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أنْفُسِهِمْ) ميگويند: "يعني، هرگاه پيامبر(ص) آنان را براي امري دعوت كند، ولي نفسشان آنان را بر امري ديگر دعوت نمايد، اطاعت پيامبر(ص)، اولي از اطاعت نفسشان است."[11]
گفتاري به همين مضمون، از قاضي بيضاوي،[12] زمخشري،[13] نسفي[14] و سيوطي[15] رسيده است.
ب) گرفتن شهادت از مردم
در حديث حذيفة بن اسيد، به سند صحيح نقل شده است، كه پيامبر فرمود: "آيا شهادت نميدهيد كه جز خدا الهي نيست و محمد(ص) رسول اوست؟...
گفتند: بلي، شهادت ميدهيم. در اين هنگام پيامبر عرض كرد: خدايا! شاهد باش. سپس فرمود: اي مردم! خدا، مولاي من، و من مولاي مؤمنانم. و من اولي به مومنين از خود آنهايم. پس هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست".[16]
قرار گرفتن ولايت در سياق شهادت به توحيد و رسالت و در رديف مولويت خدا و رسول، دليل بر آن است كه در حديث، ولايت به معناي "امامت" و "اولي به تصرف" است.
ج) تاجگذاري امام علي(ع)
دليل ديگر بر اين ادعا، گذاشتن عمامه به دست پيامبر(ص) بر سر علي(ع) در روز غدير است كه در تاريخ آمده است.
ابن قيم جوزيه، نقل ميكند: "براي رسول خدا(ص) عمامهاي بود، به نام سحاب، كه بر سر علي(ع) قرار داد."[17]
عبدالاعلي بن عدي بهراني، نقل ميكند: "رسول خدا(ص) در روز غدير، علي(ع) را خواست و عمامهاي بر سر او نهاد."[18]
كساني از عامه، كه به دلالت حديث غدير بر امامت اعتراف نمودهاند
جماعت زيادي از علماي اهل سنت، تصريح كردهاند كه حديث، دلالت بر امامت اميرالمؤمنين دارد. اسامي بعضي از آنها را ذكر ميكنيم:
1ـ محمد بن محمّد غزالي (سر العالمين)؛ 2ـ حكيم سنايي (حديقة الحقيقة)؛ 3ـ فريد الدين عطار (مثنوي مظهر حق)؛ 4ـ محمد بن طلحه شافعي (مطالب السؤول، ص 44ـ 45)؛ 5ـ سبط بن جوزي حنفي (تذكرة الخواص، ص 166ـ167)؛ 6ـ محمد بن يوسف گنجي شافعي (كفايت الطالب، ص 166ـ167)؛ 7ـ سعيد الدين فرغاني (شرح تائيه ابن فارض)؛ 8ـ تقي الدين مقريزي (المواعظ و الاعتبار، ج 2، ص 220)؛ 9ـ تفتازاني (شرح المقاصد، ج 2، ص 290).
آيات غدير
1ـ آيه تبليغ
آيه تبليغ از جمله آياتي است كه در مورد غدير نازل شده است و قرينهاي بر امامت امام علي(ع) ميباشد. خداوند متعال ميفرمايد: (يا أيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيكَ مِنْ رَبِّكَ... و اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَغت رسالَتَهُ وَ للهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاس)؛[19] "اي رسول! ابلاغ نما، آنچه را كه پروردگارت بر تو نازل نموده است و چنانچه ابلاغ نكني رسالتت را ابلاغ ننمودهاي و خداوند تو را از مردم، محافظت مينمايد."
مفسّرين فريقين ميگويند: اين آيه شريفه، در هيجده ذيحجه، سال دهم هجري در حجة الوداع، در غدير خم بر پيامبر(ص) نازل شده است. و لذا پيامبر دستور داد تا جمعيت (كه حدود صد هزار يا بيشتر بودند)، در غدير خم گرد هم آيند، سپس، علي(ع) را به مقام خلافت منصوب نمود.
الفاظ حديث
1ـ حبري، به سند صحيح از ابن عباس نقل ميكند: "اين آيه در شأن علي(ع) نازل شده است. رسول خدا به تبليغ ولايت امر شد، سپس دست علي(ع) را گرفت و فرمود: هر كه من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست."[20]
2ـ ابونعيم اصفهاني، به سند صحيح از ابي سعيد خدري نقل ميكند: "اين آيه بر رسول خدا(ص) در شأن علي(ع) نازل شده است."[21]
3ـ ابن عساكر به سند صحيح از ابي سعيد خدري نقل ميكند: "آيه شريفه در روز غدير خم، بر رسول خدا(ص) در شأن علي(ع) نازل شده است."[22]
راويان حديث نزول آيه، در شأن علي(ع)، از صحابه
تعدادي از صحابه، نقل كردهاند كه آيه تبليغ در شأن علي(ع) نازل شده است. از قبيل:
1ـ عبدالله بن عباس؛ 2ـ ابوسعيد خدري؛ 3ـ زيدبن ارقم؛ 4ـ جابر بن عبدالله بن انصاري؛ 5ـ براء بن عازب؛ 6ـ ابوهريره؛ 7ـ عبدالله بن مسعود؛ 8ـ عبدالله بن أبي أوفي.
راويان حديث از علماي عامه
تعداد زيادي از علماي اهل سنت، آيه "تبليغ" را در شأن علي(ع) دانستهاند، مانند:
1ـ حافظ أبو جعفر طبري، (الولايه)؛ 2ـ حافظ أبو اسحاق ثعلبي (الكشف و البيان، ص 234)؛ 3ـ حافظ أبو نعيم اصفهاني (ما نزل من القرآن في علي(ع)، ص 86)؛ 4ـ واحدي نيشابوري (اسباب النزول، ص 135)؛ 5ـ حاكم حسكاني (شواهد التنزيل، ج 1، ص 255)؛
6ـ حافظ ابن عساكر شافعي (تاريخ مدينه دمشق، ج 12، ص 237)؛ 7ـ فخر الدين رازي شافعي (تفسير كبير، ج 12، ص 49)؛
8ـ شيخ الاسلام حموئي (فرائد السمطين، ج 1، ص 158)؛ 9ـ نور الدين ابن صباغ مالكي (الفصول المهمه، ص 42)؛ 10ـ جلال الدين سيوطي (الدر المنثور، ج 3، ص 116)؛ 11ـ بدر الدين عيني (عمدة القاري في شرح صحيح البخاري، ج 18، ص 206)؛ 12ـ قاضي شوكاني (فتح القدير، ج 2، ص 60)؛ 13ـ شهاب الدين آلوسي (روح المعاني، ج 6، ص 196)؛ 14ـ شيخ محمد عبده (المنار، ج 6، ص 463).
قرايني كه دلالت بر ولايت دارد
در آيه "تبليغ" دو قرينه وجود دارد كه بر مسئله ولايت علي(ع) دلالت ميكند.
الف) اهتمام خداوند متعال به مسئله، زيرا خداوند فرمود: "و اگر اين دستور را امتثال نكني، رسالت را ابلاغ ننمودهاي."
ب) از آيه شريفه استفاده ميشود: آنچه بر او نازل شده، مهمّ و سنگين بوده است.
سنگيني مسئله به جهت خوف از خود نبوده، بلكه خوف آن حضرت از جهت مردم بوده است، لذا خداوند براي تسكين خاطر آن حضرت فرمود: "وَ الله يعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).
2ـ آيه اكمال
آيه اكمال، از جمله آياتي است كه دلالت ضمني بر ولايت و امامت علي(ع) دارد. خداوند ميفرمايد: (ألْيوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِسْلامَ ديناً)؛[23] "امروز دينتان را بر شما كامل نمودم و نعمتم را بر شما تمام كرده و راضي شدم بر شما كه اسلام دين شما باشد."
در روايات فراواني اشاره شده كه بعد از واقعه غدير، اين آيه در شأن امام علي(ع) نازل شده است.
الفاظ حديث
الف) ابو نعيم اصفهاني، به سند صحيح از ابي سعيد خدري، نقل ميكند: "پيامبر(ص) در غدير خم مردم را به علي(ع) دعوت كرد و دستور داد تا زير درختي را جاروب كنند، سپس علي(ع) را دعوت كرده و دو دست او را بلند نمود، ـ به حدي كه مردم زير بغلهاي رسول خدا(ص) را مشاهده نمودند ـ قبل از اين كه مردم متفرق شوند، اين آيه بر پيامبر نازل شد: (الْيوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...) پس رسول خدا(ص) فرمود: خدا اكبر است بر اكمال دين و اتمام نعمت... سپس فرمود: هر كه من مولايم اويم، اين علي(ع) مولاي اوست..."[24]
ب) خطيب بغدادي، به سند صحيح از ابي هريره نقل ميكند: "هر كس روز هيجده ذيالحجة را روزه بدارد، خداوند براي او ثواب شصت ماه روزه را مينويسد و آن، روز غدير است؛ آن زماني كه پيامبر، دست علي را گرفت و فرمود: آيا من ولي مؤمنان نيستم، گفتند: آري! فرمود: هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست. در اين هنگام عمر بن خطاب گفت: مبارك باد، مبارك باد، اي پسر علي بن ابي طالب! مولاي من و مولاي هر مسلماني گرديدي. آنگاه اين آيه نازل شد: (الْيوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).[25]
ج) ابن عساكر نيز، همين مضمون را به طريق صحيح، در تاريخ خود نقل نموده است.[26]
آيه "اكمال" و راويان عامه
علماي اماميه بر نزول آيه "اكمال" بر پيامبر در غدير، اتفاق دارند، علاوه بر آن عده زيادي از علماي اهل سنت نيز با اماميه موافقند، از قبيل: 1ـ ابوجعفر محمد بن جرير طبري؛ 2ـ ابوالحسن علي بن عمر دارقطني؛ 3ـ ابو عبدالله حاكم نيشابوري؛ 4ـ ابوبكر ابن مردويه اصفهاني؛ 5ـ ابو نعيم اصفهاني؛ 6ـ ابوبكر احمد بن حسين بيهقي؛ 7ـ ابوبكر خطيب بغدادي؛ 8ـ ابوالحسن ابن المغازلي؛ 9ـ ابوالقاسم حاكم حسكاني؛ 10ـ خطيب خوارزمي؛ 11ـ ابوالقاسم ابن عساكر دمشقي؛ 12ـ سبط بن جوزي؛ 13ـ شيخ الاسلام حمويني؛ 14ـ ابن كثير دشمقي؛ 15ـ جلال الدين سيوطي.
دلالت آيه بر امامت و ولايت
نازل شدن آيه اكمال، بعد از خطبه غدير، شاهد صدقي بر قول رسول خداست كه فرمود: "من كنت مولاه فعلي مولاه" زيرا، معنايي غير از امامت و خلافت، سزاوار نيست كه از آن به "اكمال دين" تعبير شود.[27]
3ـ آيه "سأل سائل"
از جمله آياتي كه بعد از واقعه غدير، بر پيامبر نازل شد، آيات اول سوره "معراج" است؛ آن جا كه ميفرمايد: (بِسْمِ اللهِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، سَأَلَ سائِل بِعَذا واقِع، لِلْكافِرين لَيسَ لَهُ دافِع، مِنَ الله ذِي المَعارِج...) "سؤال كنندهاي از خداوندي كه صاحب معارج است، از عذابي كه واقع است سؤال كرد، براي كافران دفعكنندهاي نيست."
الفاظ حديث
الف) ابو اسحاق ثعلبي، ميگويد: "از سفيان بن عيينه سؤال شد: آيه (سَألَ سائِلٌ...) در حق چه كسي نازل شده است. او در جواب گفت: از من سؤالي كردي كه هيچكس قبل از تو نپرسيده بود. پدرم حديثي از جعفربن محمد از پدرانش براي من نقل كرد: هنگامي كه رسول خدا(ص) به غدير خم رسيد، مردم را ندا داد و پس از اجتماع مردم دست علي(ع) را گرفت و بلند نمود، و فرمود: "هركس من مولاي اويم پس علي مولاي اوست".
اين خبر در تمام بلاد، پخش شد وقتي اين خبر به حارث بن نعمان رسيد، نزد رسول خدا آمد از شتر خود پياده شد، و به رسول خدا گفت: اي محمد! ما را به شهادت دادن به توحيد و رسالت امر نمودي، قبول كرديم. ما را به نماز پنجگانه، زكات، روزه و حج امر نمودي، همه را پذيرفتيم و قبول كرديم، به اين امور اكتفا نكردي و دست پسر عموي خود را بلند كردي و او را بر ما تفضيل دادي و گفتي: هر كه من مولاي اويم اين علي مولاي اوست. آيا اين عمل از جانب توست يا از جانب خدا؟ پيامبر فرمود: قسم به كسي كه به جز او خدايي نيست، اين عمل از جانب خداوند بوده است! در اين هنگام حارث بن نعمان برگشت در حالي كه اينگونه زمزمه ميكرد: "خدايا! اگر آنچه محمد ميگويد حق است، از آسمان بر ما سنگي ببار و يا ما را به عذابي دردناك مبتلا گردان." هنوز به شتر خود نرسيده بود كه سنگي از آسمان بر زمين فرود آمد و بر فرق او رسيد و از پايين او بيرون آمد، و او را به جهنّم واصل كرد.
در اين هنگام اين آيه نازل شد: (سَأَلَ سائِل بِعَذا واقِع، لِلْكافِرين لَيسَ لَهُ دافِع...).[28]
ب) ابو عبيد هروي اين حديث را به همين مضمون، در تفسيرش به نام "غرايب القرآن" نقل نموده است.[29]
ج) شيخ الاسلام حمّوئي، اين مضمون را در كتاب (فرائد السمطين) در باب 15 نقل كرده است.[30]
راويان حديث، از عامه
مضمون اين حديث را، تعدادي از علماي اهل سنت، در كتابهاي خويش نقل نمودهاند؛ از قبيل:
1ـ حافظ ابو عبيده هروي (غريب القرآن)؛ 2ـ ابو اسحاق ثعلبي (الكشف و البيان، ص 234)؛ 3ـ حاكم حسكاني (شواهد التنزيل، ج 2، ص 383)؛ 4ـ ابوبكر يحيي قرطبي (الجامع لأحكام القرآن، ج 18، ص 278)؛ 5ـ سبط بن الجوزي (تذكرة الخواص، ص 30)؛ 6ـ شيخ الاسلام حمّويي (فرائد السمطين، ج 1، ص 92)؛ 7ـ نور الدين ابن صباغ ملكي (الفصول المهمّه، ص 41)؛ 8ـ نور الدين سمهودي شافعي (جواهر العقدين، ص 179)؛ 9ـ زين الدين مناوي شافعي (شرح جامع الصغير، ج 6، ص 218)؛ 10ـ برهان الدين حلبي شافعي (السيرة الحلبيه، ج 3، ص 274)؛ 11ـ سيد مؤمن شبلنجي (نور الابصار، ص 159)؛ 12ـ شيخ عبدالرحمن صفوري (نزهة المجالسف ج 2، ص 387)؛ 13ـ شيخ محمد عبده (المنار، ج 6، ص 464)؛ 14ـ قندوزي حنفي (ينابيع المودّه، ص 274)؛ 15ـ حافظ گنجي شافعي (كفاية الطالب).
دلالت حديث
حارث بن نعمان از حديث غدير ولايت و سرپرستي را فهميده، و لذا به جهت عنادي كه داشته تقاضاي مرگ كرده است.
شيعهشناسي، پاسخ به شبهات، علي اصغر رضواني، ج 2، صص: 632ـ653
.............................................................................................................................................................
1 . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 225؛ مقريزي، المتاع، ص 511 و ارشاد الساري، ج 6، ص 329.
2 . مائده (5)، آيه 67.
3 . مائده (5)، 6.
4 . الغدير، ج 1، ص 31ـ36.
5 . البداية و النهايه، ج 5، ص 183، طبقات الحفّاظ، ج 2، ص 54.
6 . الغدير، ج 1، ص 154.
7 . همان
8 . تذكرة الحفّاظ، ج 3، ص 231
9 . الغدير.
10 . عمده ابن بطريق، ص 114ـ115.
11 . ارشاد الساري، ج 7، ص 280.
12 . انوار التنزيل، 552.
13 . كشاف، ج 3، ص 523.
14 . مدارك التنزيل، ج 3، ص 294.
15 . تفسير جلالين.
16 . اسد الغابه، ج 6، ص 136، تاريخ دمشق، ج 12، ص 236، الصواعق المحرقه، ص 43، نوادر الاصول، ج 1، ص 163، السيرة الحلبيه، ج 2، ص 374 و... .
17 . ابن قيم، زاد المعاد، ج 1، ص 129.
18 . الرياض النضره، ج 2، ص 289؛ اسد الغابه، ج 4، ص 54 و...
19 . مائده (5)، آيه 67.
20 . تفسير حبري، ص 262.
21 . ابي نعيم اصفهاني، ما نزل من القرآن في علي(ع).
22 . ابن عساكر، ترجمة الامام علي(ع)، ج 2، ص 86.
23 . مائده (5)، آيه 3.
24 . خصائص الوحي المبين، ص 61ـ62.
25 . تاريخ بغداد، ج 8، ص 290.
26 . تاريخ دمشق، ترجمه الامام علي(ع)، رقم احاديث، 575، 578 و 585.
27 . خلاصه عبقات الانوار، ج 8، ص 275.
28 . الكشف و البيان، ص 234.
29 . غرائب القرآن.
30 . فرائد السمطين، ج 1، ص 82، ح 63.
__________________________________
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 17:6 موضوع شبهات غدیر خم | لینک ثابت
۱۶.يا اميرالمؤمنين(ع) با حديث غدير بر خلاف خويش استدلال كرد؟
همه مىدانيم پيامبر گرامى اسلام(ص) خلافت و جانشينى بلافصل اميرمؤمنان(ع) را در روز غدير اعلام نمود و اطاعت و پيروى از او را بر همه مسلمانان واجب ساخت، در اينجا اين سؤال پيش مىآيد:
هرگاه جانشينى اميرمؤمنان در چنين روزى اعلام گرديده، پس چرا امام در طول حيات خود با اين حديث براى اثبات امامت خويش استدلال نكرده است؟
پاسخ:
بر خلاف فرض سؤال، امام در طول عمر خود در موارد متعددى با حديث "غدير" بر حقانيت و خلافت خود استدلال نموده است و هر وقت موقعيت را مناسب مىديد حديث غدير را به مخالفان گوشزد مىكرد و از اين راه موقعيت خود را در قلوب مردم تحكيم مىنمود.
نه تنها امام(ع) بلكه دخت پيامبر گرامى، حضرت فاطمه،(س) و فرزند گرامى وى حضرت امام حسن مجتبى(ع) و سالار شهيدان حضرت حسين بن على(ع) و گروهى از شخصيتهاى بزرگ اسلام مانند عبدالله بن جعفر، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، قيس بن سعد، عمر بن عبدالعزيز و مأمون خليفه عباسى و حتى برخى از مخالفان آن حضرت مانند عمرو عاص و... با حديث غدير استدلال كردند .
بنابراين، استدلال با حديث غدير از زمان خود آن حضرت وجود داشته و در هر عصر و قرنى، علاقهمندان آن حضرت حديث غدير را از دلايل امامت و ولايت امام مىشمردند و ما در اينجا به نمونههايى از اين استدلالات اشاره مىكنيم:
1ـ اميرمؤمنان(ع) در روز شورا (اعضاى شورا به دستور خليفه دوم تعيين شده بود و تركيب اعضا طورى بود كه همه افراد مىدانستند كه خلافت از آن غير على خواهد بود) هنگامى كه گوى خلافت از طرف عبدالرحمان بن عوف به سوى عثمان پرتاب شد براى ابطال رأى شورا شروع به سخن كرد و گفت: من با شما با سخنى استدلال مىكنم كه هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند تا آنجا كه فرمود: شمار را به خدا سوگند مىدهم، آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر درباره او گفته باشد: "من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب" (من مولاى كسى هستم كه على مولاى اوست. پروردگارا! دوست بدار هر كس را كه على را دوست بدارد و يارى كن هر كس را كه على را يارى كند و اين سخن را حاضرين به غايبين برسانند!)
همگى گفتند چرا و افزودند: (اين فضيلت را جز تو كسى ندارد!) (مناقب خوارزمى صفحه 217 و غيره)
البته استدلال امام به حديث غدير منحصر به اين مورد نيست بلكه در موارد ديگر نيز امام با اين حديث استدلال كرد كه ذيلا به آنها اشاره مىشود.
2ـ روزى اميرمؤمنان(ع) در كوفه سخنرانى مىنمود در ضمن سخنان خود رو به جمعيت كرد و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم هر كس در غدير حاضر بود و به گوش خود شنيد كه پيامبر مرا به جانشينى خود برگزيد بايستد و شهادت بدهد ولى تنها آنان كه اين مطلب را به گوش خود از شنيدهاند برخيزند، نه آنان كه از ديگران شنيدهاند. در اين موقع سى نفر از جا برخاستند و به شنيدن حديث غدير گواهى دادند.
بايد توجه داشت كه آن روز متجاوزاز بيست و پنج سال از واقعه غدير مىگذشت؛ بعلاوه، بعضى از اصحاب پيامبر(ص) در كوفه نبودند و يا پيش از آن درگذشته بودند؛ شايد بعضى هم به عللى از دادن شهادت كوتاهى ورزيدند و گرنه تعداد گواهان بيش از آن بود.
مرحوم علامه امينى مصادر متعدد اين حديث را در كتاب نفيس خود الغدير جلد 1 صفحه 153 تا 170 آورده است، علاقهمندان مىتوانند به كتاب مزبور مراجعه فرمايند.
3ـ در دوران خلافت عثمان دويست تن از شخصيتهاى بزرگ ـ از مهاجر و انصار ـ در مسجد پيامبر گرامى دور هم گرد آمده بودند و پيرامون موضوعات مختلفى بحث و گفتگو مىنمودند تا آنجا كه سخن به فضايل قريش و سوابق مهاجرت آنان كشيده شد و هر تيرهاى از قريش به شخصيتهاى برجسته خود افتخار مىنمود.
در طول اين جلسه كه از نخستين ساعات روز برگزار شده بود و تا ظهر ادامه داشت و شخصيتهايى در آن سخن مىگفتند، اميرمؤمنان(ع) فقط به سخن مردم گوش مىداد و سخنى نمىگفت. در اين موقع ناگهان جمعيت به حضرت روى آورده درخواست نمودند كه زبان به سخن بگشايد. امام به اصرار مردم برخاست و درباره پيوند خود با خاندان پيامبر و سوابق خدمت خود بطور گسترده سخن گفت تا آنجا كه فرمود:
به خاطر داريد كه روز غدير خداوند به پيامبر مأموريت داد كه: همان طور كه نماز و زكات و مراسم حج را براى آنان روشن كرده است، مرا پيشواى مردم قرار دهد و براى انجام همين كار، پيامبر خطبهاى به شرح زير خواند و فرمود: خداوند انجام كارى را بر عهده من گذارده است و من از آن مىترسيدم كه بعضى ازمردم مرا در ابلاغ پيامبر الهى تكذيب كنند ولى خداوند امر فرموده كه آن را برسانم و نويد داد كه مرا از شر مردم حفظ كند.
هان! اى مردم! مىدانيد خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنانم و من از خود آنان به خودشان اولى هستم؟ همگى گفتند: آرى. در اين موقع پيامبر فرمود: على! برخيز و من برخاستم؛ سپس رو به جمعيت كرد و گفت: "من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه" .
در اين موقع سلمان از رسول خدا پرسيد: على بر ما چگونه ولايت دارد؟ پيامبر فرمود: "ولاؤه كولاى من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه" (ولايت على بر شما همانند ولايت من است بر شما هر كس من بر جان وى اولويت دارم، على نيز بر جان او اولويت دارد. (فرائد السمطين باب 58.اميرالمؤمنين علاوه بر اين سه مورد در كوفه در روزى به نام (يوم الرحبة) و در (جمل) و در حادثهاى به نام (حديث الركبان) و نيز در جنگ صفين با حديث غدير بر امامت خويش استدلال كرده است.)
4ـ اين نه تنها على است كه با حديث غدير در برابر مخالفان استدلال نموده است، بلكه دخت گرامى پيامبر نيز در يك روز تاريخى كه براى احقاق حق خود سخنرانى مىنمود رو به ياران پيامبر(ص) كرد و فرمود: آيا روز غدير را فراموش كرديد كه پيامبر به على(ع) فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه"؟
5ـ هنگامى كه حسن بن على(ع) تصميم گرفت كه با معاويه صلح كند، برخاست و خطبهاى به شرح زير ايراد نمود:
خداوند اهل بيت پيامبر را به وسيله اسلام گرامى داشت و ما را برگزيد و هر نوع پليدى را از ما پاك كرد تا آنجا كه فرمود:
همه امت شنيدند كه پيامبر رو به على كرد و فرمود: تو نسبت به من بسان هارون هستى نسبت به موسى.
همه مردم ديدند و شنيدند كه پيامبر دست على را در غدير خم گرفت و به مردم گفت: "من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه".(ينابيع المودة صفحه 482)
6ـ حضرت امام حسين (ع) نيز هنگام سخنرانى در اجتماع انبوهى در سرزمين مكه كه در ميان آنان صحابه پيامبر زياد بودند چنين فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر در غدير خم على را به خلافت و ولايت برگزيد و فرمود: (حاضران به غايبان برسانند؟) آن جمع همگى گفتند گواهى مىدهيم.
علاوه بر اينها گروهى از اصحاب پيامبر مانند عمار ياسر، زيد بن ارقم، عبدالله بن جعفر، اصبغ بن نباته و افراد ديگرى غير از اينها، همگى با اين حديث بر خلافت و شايستگى امام استدلال نمودهاند.
براى آگاه بيشتر از اين احتجاجات و منابع و مدارك آنها به كتاب نفيس "الغدير" جلد 1 صفحه 146 ـ 195 مراجعه كنيد در اين كتاب بيست و دو احتجاج با تعيين مدارك نقل شده است .
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 16:56 موضوع شبهات غدیر خم | لینک ثابت
۳۵.دانشمندان و بسيارى ازعلماى اهل تسنن معتقدند كه آيه: "اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا" (آيه 3 سوره مائده) امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم در روز عيد غدير نازل گرديده است. درصورتى كه آغاز و پايان آيه مربوط به بيان احكام گوشتهاى حلال و حرام است. با اين وضع چطور ممكن است كه دراثناى يك آيه مطلبى گفته شود كه كوچكترين ارتباطى با قبل و بعد آيه نداشته باشد؟دانشمندان و بسيارى ازعلماى اهل تسنن معتقدند كه آيه: "اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا" (آيه 3 سوره مائده) امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم در روز عيد غدير نازل گرديده است. درصورتى كه آغاز و پايان آيه مربوط به بيان احكام گوشتهاى حلال و حرام است. با اين وضع چطور ممكن است كه دراثناى يك آيه مطلبى گفته شود كه كوچكترين ارتباطى با قبل و بعد آيه نداشته باشد؟
پاسخ:
نزول آيه را در روز غدير بسيارى از اساتيد فن حديث و تاريخ مانند: طبرى، ابن مردويه، ابونعيم اصفهانى، خطيب بغدادى، ابوسعيد سجستانى، ابوالحسن المغازلى، ابوالقاسم الحاكم الحسكانى، ابن عساكر دمشقى، خطيب خوارزمى، ابنجوزى، شيخ الاسلام حموينى، ابن كثير شامى و ... كه عموما از اساتيد طراز اول حديث و تاريخ اهل تسنن مىباشند تصديق كردهاند هرگاه به نقل اين گروه روايات اهل بيت پيامبر(ص) ضميمه گردد، نزول آيه در روز عيد غدير قطعى مىشود.
اما مسأله ترتيب و نظم آيات كه مشكلى در بسيارى از مباحث براى مفسران ايجاد كرده است چندان پيچيده نيست؛ زيرا ترتيب نزول سورهها و آيات قرآن با ترتيب فعلى آن كاملا مغايرت دارد مثلا سورههايى است كه در مدينه نازل گرديدهاند و قاعدتا بايد جاى آنها پس از سورههايى باشد كه در مكه نازل شدهاند و عكس آن نيز چنين است حتى برخى از آيات يك سوره درمكه و بعضى از آن درمدينه نازل گرديده است و چه بسا ميان نزول دو آيه از يك سوره سالها فاصله شده است.
اگر ما شأن نزول آيات را به دقت بخوانيم و يا لااقل آنچه را كه بالاى سورههاى قرآن نوشته شده است ملاحظه كنيم از هر گونه توضيحى بىنياز مىشويم. سورههايى است كه آنها را سوره مدنى مىنامند ولى بعضى آيات آن درمكه نازل شده است مانند سوره انفال كه تمام آن مدنى است مگر از آيه 20 تا 26 كه در مكه نازل گرديده است و عكس آن نيز در قران فروان است مانند سوره شعراء و كهف و امثال اينها.
بنابراين ترتيب و نظم آيات و روابط آنها هيچ گاه نمىتوان براى ما در برابر روايات و احاديث قطعى سند محكمى باشد و روش دانشمندان اسلام در تفسير قرآن نيز همين بوده است و اين موضوع شواهد بسيارى دارد.
هرگز قرآن نظم تأليف بشرى را ندارد كه موضوعى را گرفته و تا آخر سوره آن را تعقيب كند؛ قرآن مجموعه آياتى است كه بر حسب حوادث و پيشامدهاى گوناگون و هدفهاى مختلف تدريجا از طرف خداوند فرستاده شده است چه بسا در يك سوره مقصدهاى مختلف و موضوعات گوناگون مورد بحث واقع شده است و به همين دليل نمىتوان قبل و بعد آيهاى را گواه محكم بر چيزى گرفت و روابط آنها را حفظ نمود گاهى تمام ايات يك سوره به صورت آياتى است كه مضامين آنها بسان حلقه زنجير به هم پيوسته وارد شدهاند و گاهى ابدا به هم مربوط نيستند.
با توجه به اين مطلب مشكل بزرگى كه گاهى براى انسان پيش مىآيد حل مىشود و آن اين كه بسيارى از آيات در ميان سورهاى كوچكترين تناسبى با قبل و بعد خود ندارد (به عنوان نمونه به سوره بقره آيههاى 238 و 239 مراجعه فرمائيد ،اين دو آيه پيرامون نماز گفتگو مى كند، در صورتى كه آيات ماقبل و ما بعد آن مربوط به وظايف و احكام زن است.) گرچه بعضى از مفسران زياد كوشش مىكنند كه تناسبى براى آنها در نظر بگيرند و ارتباط آنها را درست نمايند ولى شايد اين كار يك زحمت بيهوده باشد زيرا تمام آيات يك سوره ـ به فرض آن كه همه آنها در مدينه و يا مكه نازل شده باشد ـ يكجا نازل نشده بلكه به مناسبت و مقتضياتى نازل گرديده و هر چند آيه براى خود شأن نزول جداگانهاى دارد روى اين حساب هيچ دليلى ندارد كه تمام آيات يك سوره با هم مرتبط و مطالب ان به صورت حلقه زنجيرى جلوه كند.
در اينجا ممكن است كسى بگويد: آنچه تا اينجا گفته شد راجع به روابط سورهها با يكديگر و آيات با همديگر بود ولى آيه مورد سؤال خصوصيتى دارد كه با بيان گذشته حل نمىشود و آن اين كه:
بيان مزبور اثبات كرد كه لازم نيست آيات يك سوره كاملا با هم مربوط باشند ولى هرگز نمىتواند جملههاى يك آيه با هم مربوط نباشند ،صدر و ذيل آيهاى مطلبى را و وسط آيه مطلب ديگرى را تعقيب كند.
اتفاقا آيه مورد بحث از اين قبيل است اگر جمله "اليوم اكملت لكم" درباره ولايت على(ع) نازل شده باشد ربط آن با آغاز و پايان آيه كه در مقام بيان احكام گوشتهاى حلال و حرام است بطور واضح قطع مىشود از اين نظر توضيح گذشته براى رفع اين اشكال كافى به نظر نمىرسد .
براى توضيح پاسخ خود ناچاريم قبلا متن و ترجمه آيه را بنويسيم سپس جواب خود را شرح دهيم . اينك متن و ترجمه آيه در سه قسمت (آغاز، وسط و پايان آيه):
1ـ "حرمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل لغير الله به و المنخنقة و الموقوذة و المتردية و النطيحة و ما اكل السبع الا ما ذكيتم و ما ذبح على النصب و ان تستقسموا بالازلام ذلكم فسق""گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده و به زجر كشته شده و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند و آنها كه به ضرب شاخ حيوانات ديگر مرده باشند و باقيمانده صيد حيوان درنده ـ مگر آن كه (به موقع به آن حيوان برسيد و) آن را سر ببريد و حيواناتى كه روى بتها (يا در برابر آنها) ذبح مىشوند، (همه) بر شما حرام شده است (و همچنين) قسمت كردن گوشت حيوان به وسيله چوبههاى تير مخصوص بخت آزمايى تمام اين اعمال فسق و گناه است." (سوره مائده آيه 3)
2ـ "اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا" #"امروز كافران از (زوال) آيين شما مأيوس شدند بنابر اين از آنها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد! امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) براى شما پذيرفتم "(سوره مائده آيه 3)
3ـ "فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فان الله غفور رحيم""اما آنها كه در حال گرسنگى، دستشان به غذاى ديگرى نرسد و متمايل به گناه نباشند، (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند،) خداوند آمرزنده و مهربان است" (سوره مائده آيه 3)
در اين سه قسمت متن و ترجمه آيه روشن شد و منظور ما اين است كه قسمت دوم ـ خواه درباره على(ع) نازل شده باشد يا درباره موضوع ديگر، خواه در روز "غدير" نازل گرديده باشد يا در روز "عرفه" ـ خود كلامى است مستقل كه در وسط آيهاى قرار گرفته است.
اينك قراينى كه اين مطلب را تأييد مىكند:
1ـ اگر قسمت دوم از اين سه قسمت برداشته شود، كوچكترين لطمهاى به ارتباط قسمت اول و سوم نمىزند. در متن و ترجمه آيه دقت كنيد.
خلاصه با ضميمه كردن ذيل آيه به صدر آن يك آيه كامل به وجود مىايد و با برداشتن قسمت دوم كوچكترين لطمهاى به ارتباط آيه وارد نمىشود و اين خود گواه بر اين است كه قسمت مزبور كلامى است مستقل و جداگانه (درباره هر موضوعى نازل شده باشد) كه در وسط آيه واقع شده است.
2ـ مضمون همين آيه در سورههاى "بقره"، "انعام" و "نحل" تكرار شده است و قسمت دوم كه در اين آيه است، در سورههاى فوق ديده نمىشود؛ اينك به عنوان نمونه يكى از آنها را نقل مىكنيم:
"انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله فمن اضطر غير باغ و لاعاد فلا اثم عليه ان الله غفور رحيم""خداوند تنها (گوشت) مردار، خون، گوشت خوك و آنچه را نام غير خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام كرده است؛ (ولى) آن كسى كه مجبور شود در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد گناهى بر او نيست (و مىتواند براى حفظ جان خود در موقع ضرورت از آن بخورد،) خداوند بخشنده و مهربان است" (سوره بقره آيه 173)
اين آيه بيشتر آنچه را كه در قسمتهاى اول و سوم آيه مورد بحث مذكور است در بر دارد ولى اساسا از قسمت دوم خبرى نيست و اين خود گواه بر اين است كه قسمت دوم آيه مورد بحث كلامى است مستقل كه از هيچ نظر با قبل و بعد خود ارتباط ندارد.
3ـ رواياتى كه متكفل شأن نزول آيات هستند، قسمت دوم را جداگانه بدون اين كه از صدر و ذيل آن سخن بگويند مورد بحث قرار دادهاند مثلا مىگويند: آيه "اليوم يئس..." تا آخر، در روز غدير يا عرفه نازل شده است و اين خود دليل بر استقلال اين قسمت است كه به عللى در وسط آيه قرار گرفته است.
روى اين حساب، وقتى روايات صحيحى ازطرف شيعه و سنى بگويد كه اين قسمت در روز "غدير" درباره ولايت على(ع) نازل گرديده است صدر و ذيل آيه نمىتواند ما را از اعتقاد به مضمون احاديث بازدارد زيرا اين قسمت خود كلامى است متسقل كه درباه هر موضوعى وارد شده باشد با قبل و بعد خود ارتباط ندارد.
4ـ دقت و تدبر در مضمون آيه، بيش از هر دليل ما را به اين نكته هدايت مىكند كه مضمون آيه فقط درباره ولايت مىتواند صادق باشد و روابط جملههاى قسمت دوم با يكديگر در صورتى محفوظ مىشود كه شأن نزول آن را مورد امامت بدانيم.
قسمت دوم آيه متضمن دو مطلب است و آن اين كه در يك روز معين هم كافران از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند و هم دين خدا تكميل گرديد. حالا بايد ملاحظه نمود آن روز كدام روز است كه اين دو حادثه در آن به وقوع پيوست؟ ما آنچه در تعيين اين روز گفته شده يا ممكن است به ذهن خطور كند از نظر مىگذرانيم:
1ـ روز بعثت: بطور مسلم در روز بعثت اين دو حادثه به وقوع نپيوسته است، زيرا در آن روز نه كافران مأيوس بودند و نه دين بيان شده بود تا تكميل گردد.
2ـ روز فتح مكه: اين احتمال نيز مانند احتمال سابق است زيرا فتح مكه در سال هشتم صورت گرفت در حالى كه بسيارى از پيمانهايى كه مسلمانان با كافران داشتند. به قوت خود باقى بود و مشركان مجاز بودند كه مانند جاهليت رسوم حج را بجا آورند از اين لحاظ يأس بر كافران مستولى نبود و دين خدا در آن روز تكميل نشده بود، چه بسا احكامى داريم كه پس از فتح مكه بيان شده است.
3ـ روزى كه اعلام بيزارى شد: يعنى روزى كه على(ع) سوره برائت را بر مشركان خواند.
در آن روز اگر چه مشركان شبه جزيره از هر گونه پيروزى مأيوس گشتند ولى در آن روز دين از نظر بيان احكام كامل نگشته بود، چه بسا احكامى مانند "حدود و قصاص" كه در همين سوره مائده است بعدا نازل گرديده و ما بايد روزى را نشان بدهيم كه اين دو موضوع با هم در آن روز اتفاق افتاده باشد.
4ـ روز عرفه از حجة الوداع: بيشتر مفسران اهل تسنن اين احتمال را انتخاب كردهاند و رواياتى نيز نقل نمودهاند ولى ما تصور مىكنيم كه اين روز نيز ظرف اين دو حادثه خطير نبود، زيرا در اين صورت بايد ديد كافرانى كه از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند چه كسانى بودند، اگر مقصود كفار قريش يا عموم بت پرستان شبه جزيره باشد بطور مسلم روز يأس و نااميدى آنان غير اين روز بود، زيرا قريش در روز فتح مكه و بقيه پس از قرائت سوره برائت از هرگونه تفوق مأيوس گشتند نه در روز عرفه و اگر مقصود مطلق كافران روى زمين باشد ـ خواه در جزيرة العرب و خواه در جاهاى ديگر ـ بطور قطع يك چنين يأس عمومى تا آخرين دقايق عمر پيغمبر به وجود نيامده بود.
گذشته از اين مقصود از تكميل دين چيست؟ آيا مقصود تعليم وظايف حج است؟ پر واضح است كه با ياد دادن واجبات يك عمل دين كامل نمىشود يا اين كه مراد بيان حلال و حرام است كه در اين سوره (مائده) بيان شده است؟ در حالى كه بسيارى از احكام مانند ارث بردن (كلاله) و احكام ربا، طبق گفته اهل تسنن پس از روز عرفه در دسترس مسلمانان قرار گرفته است.
بنابراين بايد اعتراف كرد كه منظور از يأس يك نااميدى مخصوص است كه توأم با تكميل دين مىباشد و اين دو موضوع با نصب وصى صورت مىگيرد و بس؛ زيرا بسيارى از ايات قرآنى به اين مطلب گواهى مىدهد كه همواره كافران چشم طمع در دين مسلمانان دوخته بودند و آخرين آرزوى آنان اين بود كه مسلمانان را از آيين خود بازدارند و به كيش نياكانشان برگردانند چنان كه مىفرمايد "ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا" بسيارى از اهل كتاب از روى حسد ـ كه در وجود آنها ريشه دوانده ـ آرزو مىكردند شما را بعد از اسلام و ايمان به حال كفر بازگردانند.(سوره بقره آيه 109) و آياتى به اين مضمون نيز داريم.
ولى مسلمانان روز به روز پيشرفت مىكردند و مشركان مكه سنگرها را يكى پس از ديگرى از دست مىدادند و دايره اميد كافران ساعت به ساعت تنگ مىشد. آخرين پناهگاه خيالى و دژ موهوم آنان اين بود كه چون آورنده آيين جديد فرزندى ندارد كه پس از او زمامدار مسلمانان شود و حكومت جوان اسلام را رهبرى كند از اين لحاظ كاخ حكومت و آيين اسلامى پس از درگذشت وى فرو خواهد ريخت و چيز طول نخواهد كشيد كه بر آنان پيروز خواهند شد و اوضاع به حال نخست بازگشت خواهد نمود.
قرآن اين حقيقت را در آيه زير از مشركان نقل مىكند كه مىفرمايد:"ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون" بلكه آنها مىگويند: او شاعرى است كه ما انتظارمرگش را مىكشيم (و با مرگ او نداى دعوت او نيز قطع مىشود.) (سوره طور آيه 30)
اين آخرين فكرى بود كه اميدوارى كافران را محقق مىساخت ولى در روزى كه رسول خدا وصى و رهبر مسلمانان را پس از خود تعيين نمود، آن روز روزى بود كه شبحى از ترس و يأس بر فراز آسمان زندگى مشركان سايه افكن شد و چشم طمع برداشتند در آن روز علاوه بر اين كه يأس سراسر آنان را فرا گرفت آيين اسلام به صورت يك دين ريشهدار و قابل بقاء درآمد و پيامبر با تحكيم و تثبيت علل استقرار و بقاء ـ يعنى تعيين رهبر ـ دين خود را تكميل نمود . با در نظر گرفتن اين معنى جملههاى قسمت دوم با هم كاملا مربوط و متناسب مىگردد.
نوشته شده توسط مهرداد در ساعت 16:52 موضوع شبهات غدیر خم | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
فلسفه قیام امام حسین علیه السلام
روزه در روز عاشورا
جائز بودن عزاداری برای میت در روایات
شبهات عاشورا:وصیت نامه امام حسین علیه السلام
شبهات عاشورا 3 فلسفه عزاداری برای ابا عبدالله
شبهات عاشورا2
شبهات عاشورا1
متواتر بودن حديث غدير و راويان حديث غدير
غدیر و سکوت وعدم استدلال امام به ان!
آيه اليوم اكملت لكم و شبهات ان
درباره وبلاگ انتی شبهه

الحمد لله الذي جعل كمال دينه و تمام نعمته بولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام
يريدون ليطفئوا نور الله بأفواههم والله متمُّ نورهِ ولو كره الكافرون
در دوراني که فرقه جعلي و بي ريشه وهابيت با در دست داشتن امکانات وسيع تبليغاتي و سرمايه هاي کلان بنگاه هاي انگليسي و صهيونيستي دست به تبليغات وسيع و بي پايه عليه شيعيان مي زند و در اين راه از هر تلاشي( از توزيع کتب و دفترچه هاي دروغين تا ضرب و شتم شيعيان) فروگزار نمي کند، بر آنم تا با روشنگري در اين زمينه گوشه اي از غبار مظلوميتي که بر چهره مذهبم نشسته است فروبنشانم.
و در اين راه راهگشايي و همدلي ياران و مدافعان، آب زلالي است براي رفع اين غبار...
و باور دارم به فناي باطل و ابقاي حق اگرچه "کميت" ها سخن ديگري بگويند...
و قل جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل كان زهوقا
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
راز و رمز صلوات
عصمت انبیا
شبهه نسبت دادن اضلال به خدا
وحدت بین تشیع و تسنن
جایگاه زنان در سیره نبوی
شبهات غدیر خم
شبهه در مساله شفاعت
شبهه نسبت دادن اضلال به خدا
شبهه تحریف قران
شبهه در خطاب قران به مردان
شبهه چگونگی پاسخ گویی قران به مسایل جدید
شبهه مخاطبان قران
شبهه در چگونگی هدایت جهانی قران باوجود عربی بودن
شبهه نحوه ارتباط زبانی قران
شبهه غیر ضروری بودن تفسیر قران
شبهه در مراجعه به عترت در فهم قران
شبه تدبر در قران
شبهات قرانی
شبهات عترت
شبهات فلسفه وکلام
شبهات عاشورا
تضاد معارف قران با دانش بشری
سجده بر تربت
چرا نمی توان نماز را به زبان فارسی خواند
تقیه چیست؟
مصحف فاطمه (سلام الله علیها)
بستن دست ها در نماز
شکل واقعی وضو
رویت خداوند
حکمت تقلید از امام صادق (سلام الله علیه)
امین بودن جبرئیل
رهبری بعد از پیامبر
فضایل ابوبکر در قران
فضیلت ایه غار
حقانیت علی(علیه السلام) وجواز متعه
علی کشته راه عدالت
اعتراف خلفا به عدم کفایتشان
عایشه وجنگ جمل
جانشینی بعد از پیامبر
ابلیس بالا تر از خلفا
تزویر یزید و قتل امام حسین(سلام الله علیه)
اثبات فضایل علی (ع)
حدیث سیدا الکهول اهل الجنه
ولادت امام علی علیه السلام در کعبه
ائمه؛ دوازده جانشین پیامبر
هوئت قاتلین امام حسین علیه السلام
مظلومیت فاطمه وظلم شیخین
توسل وزیارت قبور
حدیث عشره مبشّره
حکمت تشیع ایرانیان
امیر المومنین و مساله وحی
زیارت وبوسیدن قبر پیامبر
اهل بیت پیامبرصل الله علیه واله
تشیع--خلفای ثلاث
حدیث ساختگی برای عمر
حدیث غدیر بر ولایت علی سلام الله علیه
عمر بن عبدالعزيز وغصب خلافت
جواز بین دو نماز
جواز سجده بر مهر
چرا نام علی -علیه السلام- در قران نیامده
سجده بر مهر و تربت امام حسین علیه السلام
جواز توسل وتبرک اهل قبور
اشکالات به ایه ولایت
تحقیقی پیرامون کلمه مولی درحدیث غدیر
مباحث اخلاقی
علت طلب مغفرت معصومین(ع) از درگاه ربوبی
تنافی عصمت پیامبر با برخی از ایات قران
شبستری و نواندیشی دینی
چرا با وجود حضرت علي(ع)،حضرت زهرا(س) پشت در رفتند؟
شبهات فاطمیه
نا محدود بودن خدا
قضا و قدر
بحثی پیرامون علت غائی
ولایت فقیه از ابتدا تا کنون
ولایت فقیه در قران
معناى وحدت حوزه و دانشگاه
رؤیت خدا ـ عذاب شیطان ـ اختیار انسان
عمل به ظاهر ایات قران
خدا در وهابیت
افتخارات خواندنی ابوبکر در غزوات
اسلام آوردن ابوبکر
عمر وشکنجه مسلمانان
بدعت های عمر
قضاوت های عمربن خطاب
علم و دانش عمر
ایمان عمر !
فتوحات عمر و انگیزه ها
شبهاتی در ارتباط با پیامبر اکرم(ص)
شبهاتی درارتباط با امیرالمومنین(ع)
شبهاتی درارتیاط با فاطمه زهرا(س)
شبهاتی در ارتباط با امام حسن(ع)
شبهاتی در ارتباط با امام حسین(ع)
شبهاتی در ارتباط با امام سجاد(ع)
شبهاتی در ارتباط با امام باقر (ع)
شبهاتی در ارتباط با امام صادق (ع)
شبهاتی در ارتباط با امام کاظم (ع)
شبهاتی در ارتباط با امام رضا (ع)
شبهاتی در ارتباط با امام جواد (ع)
شبهاتی در ارتباط با امام هادی (ع)
شبهاتی به امام حسن عسکری(ع)
شبهاتی در ارتباط با امام مهدی( عج)
پلوراليسم ديني وخاتمیت
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
امکانات
POWERED BY
| set as your home page |